آسمانه


+ داستانک

دریچه

در قطارنشسته بود ، و به پشتی آبی رنگ تکیه داده بود ، پرده را باز کرد، خورشید تازه طلوع کرده بود،هوا سرد بود ، جاده سرسبز ونمناک بود گوسفندان در حال چرا بودند وپیرمرد چوپان آنها را هدایت می کرد ، نگاهش از پنجره به روی دختری افتاد که روبه رویش نشسته بود ، دختری ظریف و لاغر که روسری اش راهم کنده بود و بر روی شانه اش گذارده بود ، موهایی فرفری و قهوه ای رنگ داشت و کتابی در دست رویش نوشته بود:چگونه معلم شویم؟می خواست سیگارش را روشن کند اما پدربزرگ دختر نگذاشت گفت:این بچه آسم دارد،صدای تلق تلوق قطار بیشتر و بیشتر می شد،راستی چقدر سنگ زیر ریل بود؟

مهمانداران قطار آمدند ، صبحانه آوردند ، شروع کرد به شیرین کردن چای وبعد نان گرد سفید را باز کرد و مربای بالنگ را رویش ریخت ، پدر بزرگ دختر برای نوه اش لقمه می گرفت،صدای خنده ی زنان از کوپه ی کناری می آمد،مرد پیر به دستشویی رفت،او ماند و دختر و یک زن،زنی که دوست داشت خودش را به او نزدیک کند،اما هنوز موفق نشده بود،مرد به یاد دختری افتاد که او را دوست داشت اما چون او هیچ وقت این را نفهمید روزی خودش را به دار آویخت،دراتاق خودش،هنگامی که همه ی خانواده اش به مهمانی رفته بودند و او در خانه تنها مانده بود.

از نگاه های زن کلافه شد،بلند شدو به قدم زدن در آن راهرو های باریک قطار پرداخت،قد بلند و هیکلی درشت داشت پس خدمه ازکنارش به سختی عبور می کردند.

بیچاره آن زن ...دلش برای او می سوخت ...چقدر بی کس بوده و چقدر بی عشقی کشیده ...

قطار ایستاد، هنوز نرسیده بودند،قطار خراب شده بود،پدر بزرگ تسبیح به دست خوابش برده بود،دختر هنوز در فکر چگونه معلم شدن بود،چشمهایش خالی از عشق و شور بود،گویی تا به حال از آن شربت شیرین ننوشیده بود،اما چشمهای زن پر از خواستن بود .

دوباره قطارحرکت کردو صدای زنان دوباره برخاست،او در جای خود نشست، زن اینبار خودش را به شیشه نزدیک کرد وسعی می کرد دیگر با نگاه های زیاد او را نیازارد،هنوز راه بسیار مانده بود،زن کاموای قهوه ای رنگ را درآورد،گویی کلاه می بافت،یک کلاه مردانه...

دختر لباس آستین بلند را از تن کند ، زیبایی اش بیشتر شد ، زن به دختر حسادت میکردو در دلش می گفت:تا وقتی توی مارمولک هستی آن مرد چگونه مرا بخواهد؟مرد چشم از دختر بر نمی داشت ودر خاطرات گذشته غرق شد،چرا به آن دختر نگفته بود که دوستش داردو درمرگ او مقصر شده بود،و حالا کسی شبیه او رو به رویش نشسته بود، مرد پیر سرفه هایی میکرد که بوی مرگ می داد،صدای سکوت در آن کوپه سرشار بود،و هر یک به خیال یا اندیشه ی خویش مشغول بودند.

زن همچنان می خواست درآن 2ساعت باقی مانده به مرد نزدیک شود، زن دید که مرد نشسته خوابش برده از نردبان بالا رفت وپتو را آورد و رویش کشید،چقدر دوست داشت گونه های سرخ او را ببوسد،مرد پیر استغفرالله بلندی گفت، صدای زنان از کوپه ی کناری می آمد و مرد چشم باز کرد و دوباره بست ، قطار به مقصد رسید ، مرد چمدان را برداشت ، از کوله پشتی اش کتاب "چگونه عشق بورزیم؟" را به دختر داد.

زن نگاهش پر از اندوه، ساکدستی اش را می کشید...

 

نویسنده : الهام ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ آذر ،۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک