+ داستانک
حسرت
دوستاشو دید که میز و نیمکت های خودشون رو پر از خوراکی کرده بودن و دارن می خندن و می خورن؛همشون هم تپل و سفید و قرمز!اما او نحیف و لاغر با پیراهنی که از خودش بزرگتر بود،به دیوار تکیه داده بود و داشت درس می خوند، دید یکی از اونا اسکناس رو برداشته و داره روش شکل می کشه و می ده به دوستاش تا اونا هم این کارو بکنن! آخرش هم مچاله کردن و انداختن توی سطل قرمز کنار تخته ! در دلش گفت: به اندازه ی پول بستنی من بود!
بادبادک
داشت بادبادک می فروخت، دستاش قرمز و دماغش هم قرمز بود؛ داد می زد:بادبادک ! بادبادک های سفید؛صورتی،قرمز؛ نارنجی؛بادبادک دارم...آقا بادبادک بدم؟تو رو خدا بخرید! واسه نوه تون! دونه یی 200 بیشتر نیست! پسر به شیشه ی ماشین زد؛مرد ساندویچ هایی رو که خریده بود به خانواده داد، و بعدهم یک لگد محکم به پسر زد و او را نقش بر زمین کرد؛ از دماغ پسر خون می ریخت! ماشین کناری یه پسره 20؛22 ساله بود که او هم تازه ساندویچ خریده بود و میخواست بخورد اما تا اون صحنه رو دید پیاده شد و با دستمال بینی پسر رو پاک کرد و بادبادک هاشو جم کرد و ساندویچ خود را به او داد...
ارتباط
تو مدرسه سر کلاس نقاشی فهمیده بود که نقاشی هاش شبیه انیمیشنه. اومد خونه گوشی رو بر داشت :118 آقا شماره ی موسسه یی رو میگین که توش انیمیشن یاد میدن؟ مرد:باید اسمش رو بدونی! اما او نمی دونست! به یاد حرفی که به کمک رسان 118 زده بود افتاد؛آقا جایی که انیمیشن یاد بده ! اون دیگه 12 ساله بود احساس کرد اشتباه خیلی بزرگی واسه پسره 12 سالس! نشست تا فک کنه چطور ذهنش انقدر کوچیک شده بود! اما از یه چیزی شاد بود:با کسی یک جمله حرف زده بود از پشت خط...

